تبلیغات
شهر فرنگ - درخت سیب و دیو

جستجو

آمار بازدید

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
قالب وبلاگ

شهر فرنگ




اکانت ما در شبکه های اجتماعی :

اکانت ما در فیسبوک  اکانت ما در اینستاگرام  اکانت ما در توییتر



در زمان قدیم, پادشاهی سه پسر داشت و یك طوطی.

 

روزی از روزها, طوطی به پادشاه گفت «خیلی دلم تنگ شده؛ اجازه بده برم هندوستان سری بزنم به قوم و خویشم

 

پادشاه پرسید «چند روزه برمی گردی؟»

 

طوطی گفت «ده روزه

 

پادشاه كه خاطر طوطی را خیلی می خواست و نمی توانست او را دلتنگ ببیند, گفت «برو! اما سوغاتی یادت نرود

 

طوطی گفت «به روی چشم

 

و شاد و شنگول پر كشید و رفت و همان طور كه قول داده بود, روز دهم برگشت.

 

پادشاه از دیدن طوطی خوشحال شد و گفت «از هندوستان برای ما چه سوغاتی آورده ای؟»

 

طوطی یك دانه تخم سیب داد به پادشاه و گفت «این هم سوغات شما. آن را بده به باغبان در باغ بكارد, كه سیب خیلی خوبی است

 

پادشاه تخم سیب را داد كاشتند و طولی نكشید كه از خاك سر درآورد؛ بزرگ شد؛ گل كرد و پنج تا سیب آورد.

 

یك روز باغبان رفت به باغ كه سیب بچیند و ببرد برای پادشاه؛ ولی دید یكی از سیب ها نیست. رفت به پادشاه گفت «قربان! یكی از سیب ها نیست

 

پادشاه پرسید «كی آن را كنده؟»

 

باغبان جواب داد «خدا می داند

 

شب بعد, وقتی برای پادشاه خبر بردند كه باز هم یكی از سیب ها چیده شده, پادشاه خیلی خشمگین شد. دستور داد «هر طور شده دزد سیب را پیدا كنید. می خواهم بدانم چه كسی است كه جرئت می كند سیب های من را بدزدد

 

پسر بزرگ پادشاه گفت «پدرجان! اجازه بده امشب من برم به باغ و كشیك بدهم

 

پادشاه گفت «برو

 

غروب همان روز, پسر بزرگ پادشاه چند تا مرد جنگی برداشت؛ مطرب را هم خبر كرد و رفت به باغ و برای اینكه خوابشان نبرد مشغول شدند به عیش و نوش و نیمه های شب آن قدر سیاه مست شدند كه خوابشان برد.

 

صبح كه بیدار شدند, دیدند باز یكی از سیب ها نیست. پسر پادشاه خجالت زده رفت پیش پدرش. گفت «تا نزدیك صبح بیدار بودم و كشیك می دادم؛ اما یك دفعه خوابم برد وقتی بیدار شدم, دیدم یكی دیگر از سیب ها چیده شده

 

پسر وسطی گفت «پدرجان اجازه بده امشب من برم و دزد سیب ها را بگیرم

 

پادشاه قبول كرد و آن شب پسر وسطی رفت به باغ و مثل برادر بزرگش مشغول شد به خوشگذرانی و او هم دم دمای صبح خوابش برد. همین كه از خواب بیدار شد, دید یكی دیگر از سیب ها نیست.

 

او هم خجالت زده رفت پیش پادشاه و گفت «پدرجان! نمی دانم چطور شد كه كلة سحر خوابم برد و باز یكی از سیب ها كم شد

 

پادشاه داد زد «من سه تا پسر داشته باشم و نتوانند یك كار كوچك انجام دهند

 

پسر كوچك پادشاه كه اسمش ملك ابراهیم بود, گفت «اجازه بده امشب من بروم به باغ

 

پادشاه گفت «آن ها كه از تو بزرگتر بودند كاری از دستشان برنیامد, آن وقت تو می توانی چه كار كنی؟»

 

ملك ابراهیم گفت «پدرجان! فقط یك سیب به درخت مانده؛ اگر امشب كسی نرود به باغ و از آن مواظبت نكند, این یك سیب را هم می دزدند.

 

و آن قدر اصرار كرد كه پادشاه درخواستش را قبول كرد.

 

آن شب, ملك ابراهیم تك و تنها و بی سر و صدا رفت نشست زیر درخت سیب. انگشت كوچكش را برید و به آن نمك و فلفل زد كه از درد خوابش نبرد.

 

دم دمای صبح نزه دیوی تنوره كشان از آسمان آمد پایین و دست دراز كرد سیب را بچیند كه شاهزاده شمشییر كشید, زد دست نره دیو را انداخت. دیو از زور درد نعره ای زد و مثل برق و باد پا به فرار گذاشت.

 

پسر دوید دنبال دیو و رد خونی را كه از دست دیو ریخته بود گرفت. رفت و رفت تا رسید سر چاهی. بعد, برگشت به باغ؛ سیب را چید و دست دیو را برداشت و رفت پیش پادشاه. گفت «قربان! این سیب و این هم دست دزد سیب

 

پادشاه دید دست دست دیو است. خیلی خوشحال شد و به شجاعت پسر كوچكش آفرین گفت.

 

شاهزاده گفت «پدرجان! اجازه بده برم دیو را بكشم

 

پادشاه گفت «تو كه دست او را انداختی و نگذاشتی سیب را ببرد, دیگر چه لزومی دارد كه جانت را به خطر بیندازی؟»

 

ملك ابراهیم گفت «حتم دارم بلایی را كه به سرش آورده ام یادش نمی رود و برمی گردد كه از من انتقام بگیرد

 

پادشاه گفت «حالا كه این طور است تو پیش دستی كن و هر چند نفر كه می خواهی بردار و با خودت ببر

 

پسر گفت «خودم تنها می روم

 

برادرانش گفتند «ما هم همراهت می آییم و تنهایت نمی گذاریم

 

ملك ابراهیم قبول كرد و با برادرهاش افتاد به راه. به سر چاه كه رسیدند, گفتند «كی اول می رود داخل چاه؟»

 

برادر بزرگ گفت «من

 

دو برادر دیگر طناب بستند به كمر او و سرازیرش كردند تو چاه. كمی كه پایین رفت صدا زد «سوختم! سوختم! بكشیدم بالا

 

و او را زود كشیدند بالا.

 

برادر وسطی گفت «حالا من را بفرستید پایین

 

و دو برادر دیگر طناب را بستند به كمرش و روانه اش كردند تو چاه. او هم كمی كه رفت پایین, شروع كرد به داد و فریاد كه «سوختم! سوختم! زود بكشیدم بالا

 

او را هم از چاه درآوردند.

 

ملك ابراهیم گفت «حالا كه این طور است من می روم تو چاه و هر چه گفتم سوختم, سوختم, به حرفم گوش ندهید و من را بالا نكشید

 

بعد, طناب را بستند به كمرش و روانة چاهش كردند. ملك ابراهیم كمی كه رفت پایین, دید آتش از زیر پاش زبانه می كشد؛ اما دندان گذاشت رو جگر و لام تا كام چیزی نگفت. خوب كه به زیر پاش نگاه كرد, دید اژدهایی در ته چاه دهان واكرده و از دهانش آتش می زند بیرون.

 

برادرها كه دیدند صدایی از توی چاه بیرون نمی آید, طناب را پاره كردند و سر چاه منتظر ماندند ببینند چه پیش می آید.

 

ملك ابراهیم همین كه رسید ته چاه, شمشیر كشید اژدها را كشت. بعد, به دور و برش نگاه كرد, دید ته چاه دریچه ای هست. دریچه را باز كرد و داخل باغی شد كه قصر بلندی وسط آن قرار داشت. سرش را بلند كرد و به تماشای قصر مشغول شد كه دید دختر قشنگی نشسته دم یكی از پنجره ها.

 

دختر گفت «چطور جرئت كردی قدم بگذاری به اینجا؟»

 

ملك ابراهیم گفت «تو كی هستی و اینجا چه می كنی؟»

 

دختر گفت «من دختر شاه هستم؛ دیو اسیرم كرده.

 

روزها می رود شكار و شب ها برمی گردد پیش من

 

پسر پرسید «در این قصر كجاست؟»

 

دختر جواب داد «این قصر در ندارد

 

پسر گفت «پس چطور تو را نجات دهم؟»

 

دختر, گیس بلندش را از پنجره آویزان كرد و پسر گیس او را گرفت و رفت بالا.

 

دختر گفت «الان است كه دیو پیداش بشود؛ زود برو پشت پرده قایم شو

 

ملك ابراهیم گفت «وقتی آمد از او بپرس شیشة عمرش كجاست

 

و تند رفت پشت پرده قایم شد.

 

طولی نكشید كه دیو آمد و گوشت شكاری را كه آورده بود, كباب كرد؛ هم خودش خورد و هم به دختر داد.

 

دختر از دیو پرسید «شیشة عمرت را كجا می گذاری؟»

 

دیو یك دفعه عصبانی شد. سیلی محكمی زد به صورت دختر و گفت «این حرف را كی یادت داده؟»

 

دختر شروع كرد به گریه و لابه لای گریه گفت «چه كسی می تواند بیاید اینجا كه من با او حرفی زده باشم

 

دیو دلش به حال دختر سوخت. گفت «پشت این باغ دشتی هست و در آن دشت گله آهویی و در آن گله آهو آهویی كه طوق طلا به گردن دارد. شیشة عمر من در شكم اوست. اما بدان هر كس به طرف آهو تیر بندازد و نتواند با سه تیر او را بزند سر تا پا سنگ می شود

 

دیو این را گفت و سرش را گذاشت رو پای دختر و خوابش برد.

 

ملك ابراهیم از پشت پرده درآمد. كلید باغ را از گل شاخ دیو باز كرد و رفت به جنگل. دید گله آهویی به چرا مشغول است و یكی از آن ها طوق طلا به گردن دارد. تیر گذاششت به چلة كمان و آهوی طوق طلا را نشانه گرفت؛ ولی تیرش به خطا رفت و تا مچ پاهاش سنگ شد. تیر دوم را رها كرد به طرف آهو و این بار هم تیرش به خطا رفت و تا كمر سنگ شد. تیر سوم را به كمان گذاشت و تا جایی كه زورش می رسید زه كمان را كشید؛ علی را یاد كرد و وسط پیشانی آهو را نشانه رفت. تیر به پیشانی آهو نشست؛ آهو از پا افتاد و بدن ملك ابراهیم به صورت اولش درآمد.

 

ملك ابراهیم شكر خدا به جا آورد. قدم پیش گذاشت. شكم آهو را پاره كرد و شیشة عمر دیو را درآورد.

 

وقی دیو از خواب بیدار شد و فهمید اثری از كلیدهاش نیست, سراسیمه رفت به جنگل و دید شیشة عمرش در دست ملك ابراهیم است.

 

دیو گفت «آهای پسر

 

ملك ابراهیم فرصت نداد یك كلمة دیگر از دهان دیو بیرون بیاید و شیشه را زد به زمین, كه یك دفعه آسمان تیره و تار شد؛ گردبادی به هوا تنوره كشید؛ برق تندی در آسمان جرقه زد؛ رعد به صدا درآمد و كم كم همه چیز به حال اولش برگشت.

 

ملك ابراهیم به دور و برش كه نگاه كرد, دید از دیو خبری نیست و دختر در كنارش ایستاده.

 

دختر گفت «من دو خواهر دارم كه هر كدام در یك باغ دیگر گرفتارند

 

ملك ابراهیم گفت «غصه نخور؛ آن ها را هم آزاد می كنم

 

و رفت به باغ دوم. دید یك دختر دیگر كنار پنجره نشسته.

 

دختر گیسش را از پنجره آویزان كرد. ملك ابراهیم گیس دختر را گرفت و رفت بالا.

 

دختر گفت «چطور آمدی به اینجا؟ الان است كه دیو بیاید و جانت را بگیرد.

 

ملك ابراهیم گفت «من جان او را می گیرم. تو فقط از او بپرس شیشة عمرش كجاست و بقیة كار را به عهدة من بگذار

 

بعد رفت پشت پرده قایم شد.

 

وقتی كه دیو سیر شكمش غذا خورد و خوب سر كیف آمد, دختر پرسید «شیشة عمرت كجاست؟»

 

دیو گفت «پشت این باغ دشتی هست و پشت دشت دریاچه ای و در آن دریاچه یك گله ماهی هست و در آن گله ماهی یك ماهی هست كه طوق طلا به گوش دارد. شیشة عمر من در شكم اوست. اما بدان پیدا كردن آن كار هر كسی نیست. تازه اگر كسی بتواند پیداش كند و نتواند آن را با سه تیر بزند, سر تا پا سنگ می شود

 

دیو این را گفت و سرش را گذاشت رو زانوس دختر و خروپفش بلند شد.

 

ملك ابراهیم از پشت پرده درآمد و كلیدها را از شاخ دیو واكرد. رفت لب دریا و ایستاد به تماشا. طولی نكشید كه یك گله ماهی آمد دم آب و همین كه خوب نگاه كرد, ماهی طوق طلا را در میان آن ها پیدا كرد. تیر گذاشت به چلة كمان و به طرفش انداخت. تیر به ماهی نخورد و تا مچ پای ملك ابراهیم سنگ شد. تیر دوم را انداخت. باز نخورد و تا كمر سنگ شد. ولی تیر سوم به ماهی طوق طلا خورد و دریاچه یكپارچه خون شد.

 

ملك ابراهیم ماهی راگرفت؛ شكمش را پاره كرد و شیشة عمر دیو را درآورد.

 

همین كه دیو از خواب بیدار شد و دید كلیدهاش را برده اند, در یك چشم به هم زدن خودش را رساند لب دریا.

 

تا چشم ملك ابراهیم به دیو افتاد, شیشه را زد به سنگ و دیو نعره ای كشید و افتاد و جان داد.

 

ملك ابراهیم رفت سراغ دختر كوچكتر.

 

دختر گفت «دیوی كه من را كشیده به بند یك دست ندارد

 

ملك ابراهیم گفت «غلط نكنم خودم یك دستش را انداخته ام و حالا آمده ام جانش را بگیرم

 

دختر گفت «می ترسم زورت به او نرسد

 

ملك ابراهیم گفت «وقتی آمد, تو فقط از او بپرس شیشة عمرش كجاست و بقیه اش را بگذار به عهدة من

 

و رفت خودش را پشت پرده پنهان كرد.

 

وقتی كه دیو آمد, دختر از او پرسید «شیشة عمرت كجاست؟»

 

دیو تا این را شنید, سیلی محكمی زد به صورت دختر و گفت «این را چه كسی یادت داده؟»

 

دختر گفت «من اینجا كسی را ندارم

 

و شروع كرد به گریه.

 

دیو دلش به حال دختر سوخت. گفت «پشت این باغ دشتی هست و پشت دشت دریاچه ای و پشت دریاچه بیشه ای و در آن بیشه شیری خوابیده كه شیشة عمر من در شكم آن شیر است

 

بعد, سرش را گذاشت رو دامن دختر و خوابید.

 

ملك ابراهیم از پشت پرده درآمد, دسته كلید را از شاخ دیو باز كرد و رفت به بیشه و شیر را با سه ضربة شمشیر كشت و شیشة عمر دیو را از شكمش درآورد كه دیو سراسیمه از راه رسید و تا چشمش افتاد به ملك ابراهیم نعره كشید «ای مادرت به عزایت بنشیند! این تو بودی كه یك دست من را بریدی و ناكارم كردی؟ زود باش غزل خداحافظی را بخوان كه عمرت سر آمده و می خواهم سزای كارت را كفت دستت بگذارم

 

ملك ابراهیم فرصت نداد كه دیو تكانی به خودش بدهد.

 

شیشه را بلند كرد و محكم زد به زمین, كه یك دفعه برق تندی درخشید؛ رعد غرید و توفانی برپا شد كه چشم چشم را نمی دید.

 

توفان كه فروكش كرد دیگر نه از دیو خبری بود و نه از قصر او.

 

دختر ها دور ملك ابراهیم را گرفتند و به دست و روی او بوسه زدند و گفتند «ما چندین و چند سال است در چنگ این دیوها اسیریم

 

ملك ابراهیم گفت «شكر خدا كه شرشان كنده شد

 

بعد به دور و بش كه نگاه كرد دید آن قدر جواهرات ریخته كه حد و حساب ندارد. جواهرات را جمع كرد, برد گذاشت كف چاه و صدا زد «طناب بندازید

 

برادرهاش طناب پایین انداختند و همة جواهرات را كشیدند بالا.

 

ملك ابراهیم دو خواهر بزرگتر را هم فرستاد بالا و وقتی می خواست خواهر كوچكتر را بفرستد بالا, دختر قبول نكرد. گفت «خودت اول برو؛ بعد طناب بنداز و من را بكش بالا

 

ملك ابراهیم گفت «من هیچ وقت این كار را نمی كنم و تو را ته این چاه تنها نمی گذارم

 

دختر گفت «اگر تو را بالا نكشیدند و تنها ماندی, طولی نمی كشد كه یك گله گوسفند می آید از كنارت می گذرد. در این موقع چشم هایت را ببند و رو یكی از گوسفند ها دست بكش. اگر گوسفند سفید بود, می آی بالا و اگر سیاه بود بدان كه هفت طبقه می روی زیر زمین و معلوم نیست كی بتوانی برگردی

 

بعد,‌یك قفس طلا, كه یك بلبل طلایی چشم یاقوتی در آن بود و یك تشت طلا, كه خودش هم رخت می شست و هم رخت ها را پهن می كرد داد به ملك ابراهیم و گفت «این ها را بگیر كه روزی به دردت می خورند

 

ملك ابراهیم قفس و تشت را گرفت و دختر را فرستاد بالا.

 

بعد صدا زد حالا طناب بندازید و من را بالا بكشید.

 

برادرهاش گفتند «همان جا بمان كه جایت خوب است

 

هر چه دختر ها التماس كردند برادرتان را از چاه در بیاورید, فایده ای نداشت.

 

دخترها گفتند «ما به پادشاه می گوییم كه شما با برادرتان چه كردید

 

گفتند «اگر لب باز كنید و چیزی از این قضیه به زبان بیارید, سر به نیست تان می كنیم

 

دخترها هم از ترسشان حرفی نزدند.

 

پادشاه چشم به راه بود كه خبر بازگشت شاهزاده ها را شنید و با خوشحالی رفت به استقبال آن ها؛ اما دید ملك ابراهیم همراه آن ها نیست. پرسید «پس ملك ابراهیم كو؟»

 

گفتند «همان روز اول به دست دیو كشته شد و ما به هر جان كندنی بود دیوها را از پا درآوردیم؛ طلسم های زیادی را شكستیم؛ دخترها را آزاد كردیم و با خودمان آوردیم

 

پادشاه خیلی غصه دار شد؛ اما دلش گواهی می داد كه این حرف ها حقیقت ندارد و حقه ای در كار این دو برادر است.

 

مدت ها گذشت. هر دو برادر ملك ابراهیم دلشان به دنبال خواهر كوچكتر بود و هر كدام اصرار داشتند دل او را به دست بیارند و او را به زنی بگیرند؛ ولی خواهر كوچكتر كه می دانست ملك ابراهیم زنده است به درخواست آن ها تن نمی داد.

 

یك روز دختر به برادرها گفت «هر كس برود برای من یك تشت طلا بیارد كه خودش رخت بشوید و خودش رخت پهن كند و یك قفس طلایی برایم بخرد كه بلبل طلایی چشم یاقوتی در آن باشد كه بتواند آواز بخواند, من بی هیچ چون و چرایی زن او می شوم.

 

برادرها قبول كردند و نوكرهاشان را با عجله فرستادند بروند همه جا را بگردند و به هر قیمتی كه شده تشت و قفس طلا را به دست بیارند.

 

حالا بشنوید از ملك ابراهیم!

 

بعد از اینكه برادرها ملك ابراهیم را تك و تنها ته چاه رها كردند و رفتند, ملك ابراهیم سر در گریبان ماند و به گریه افتاد. بعد, حرف دختر یادش آمد كه گفته بود «اگر تو را بالا نكشیدند و تنها ماندی, طولی نمی كشد كه یك گله گوسفند می آید از كنارت می گذرد. در این موقع چشم هایت را ببند و رو یكی از گوسفندها دست بكش. اگر گوسفند سفید بود, می آیی بالا و اگر سیاه بود هفت طبقه می روی زیر زمین و معلوم نیست كی بتوانی برگردی

 

ملك ابراهیم سربلند كرد و دید یك گله گوسفند سفید و سیاه از كوه سرازیر شده و تند می آید به طرفش. همان جا منتظر ماند و وقتی گوسفندها رسیدند به او, چشمش را هم گذاشت و دستش را كشید رو یكی از آن ها و تا چشمش را باز كرد, دید رو گوسفند سیاهی دست كشیده. در این موقع صدایی مثل صدای رمبیدن كوه بلند شد و ملك ابراهیم هفت طبقه رفت زیر زمین. خوب به دور و برش كه نگاه كرد, دید شهری است كه به كلی با شهر خودش فرق دارد. رفت دم دكانی و به دكانداری گفت «پدرجان! كمی آب بده به من. خیلی تشنه ام

 

دكاندار ظرف آب را داد به دست او. ملك ابراهیم دید آبی كه داده به دستش آن قدر بوی گند می دهد كه نمی تواند آن را حتی به لبش نزدیك كند. گفت «پدرجان! این چه آبی است كه به من داده ای؟ من از تو آب خوردن خواستم

 

دكاندار گفت «بخور و شكر خدا كن. مگر تو اهل این شهر نیستی؟»

 

ملك ابراهیم گفت «نه! غریبم و ناخواسته گذرم افتاده به شهر شما

 

مرد گفت «اژدهایی خوابیده جلو رودخانه و نمی گذارد آب برسد به شهر ما؛ فقط سالی یك مرتبه از این پهلو به آن پهلو می غلتد و كمی آب راه می افتد. آن وقت مردم از خانه هاشان می ریزند بیرون و آب یك سالشان را برمی دراند در كوزه و خمره می كنند. برای همین است كه در تمام شهر ما آب تازه پیدا نمی شود

 

ملك ابراهیم گفت «اژدها را به من نشان بده

 

مرد گفت «مگر از جانت سیر شده ای؟ اگر بروی طرفش تو را از صد قدمی می كشد به كام خودش

 

ملك ابراهیم گفت «تو فقط بیا اژدها را به من نشان بده و به این كارها كاری نداشته باش

 

مرد, ملك ابراهیم را از شهر برد بیرون. روی تپه ای ایستاد و از دور اژدها را به او نشان داد.

 

ملك ابراهیم رفت جلوتر و وقتی دید بی اختیار كشیده می شود به سمت اژدها, شمشیرش را از غلاف درآورد, آن را به دهان گرفت و به سمت اژدها به پرواز درآمد.

 

همین كه اژدها ملك ابراهیم را بلعید, از دهان تا دم دو نیم شد و آب راه افتاد به طرف شهر.

 

تا صدای قل قل آب بلند شد, مردم با كوزه و خمره و هر ظرفی كه دم دست داشتند از خانه هاشان ریختند بیرون كه آب بردارند؛ اما خیلی زود از این كار دست كشیدند؛ چون معلوم شد غریبه ای اژدها را كشته و رودخانه از آن به بعد خشك نمی شود.

 

شاه آن شهر وقتی كه این خبر را شنید, گفت «بروید آن غریبه را بیارید ببینم موضوع از چه قرار است

 

رفتند جوان را بردند پیش شاه.

 

شاه گفت «تو كی هستی و از كجا آمده ای؟»

 

ملك ابراهیم گفت «من از ایران آمده ام و پسر پادشاه ایران هستم

 

شاه گفت «من به پاداش كشتن اژدها و نجات همة ما از بی آبی, دخترم را می دهم به تو كه در كنار هم خوش و خرم زندگی كنیم

 

ملك ابراهیم گفت «از محبت شما ممنونم؛ ولی نمی توانم دختر شما را بگیرم. اگر می توانی كمكم كن به ولایت خودم برگردم

 

شاه گفت «از اینجا تا ولایت تو صد سال راه است؛ اول بگو چطور این همه راه را آمده ای؟»

 

اشك در چشمان ملك ابراهیم جمع شد و گفت «ای پادشاه! داغ دلم را تازه نكن. ماجرای آمدن من به اینجا سر دراز دارد و گفتنش گره از كارم باز نمی كند

 

شاه رو كرد به وزیر و گفت «محبت این جوان شجاع را نباید بی جواب گذاشت. زود سیمرغ را پیدا كن و ترتیبی بده كه او را صحیح و سالم به ولایتش برساند

 

وزیر گفت «به روی چشم! از زیر سنگ هم كه شده سیمرغ را پیدا می كنم و اوامرتان را انجام می دهم

 

بعد دستور داد كوه و در و دشت را زیر پا گذاشتند, تا سیمرغ را پیدا كردند. وزیر رفت پیش ملك ابراهیم و گفت «اقبالت بلند بود

 

و چهل تكه گوشت و چهل مشك آب داد به او. گفت «این ها را بگیر و بنشین بر بال سیمرغ. روزی یك تكه گوشت و یك مشك آب بده به او و یك كلمه حرف نزن. هر جا كه تو را گذاشت زمین بدان كه رسیده ای به ولایت خودت

 

ملك ابراهیم از وزیر خداحافظی كرد و نشست بر پشت سیمرغ. سیمرغ به آسمان بلند شد و بعد از چهل شب و چهل روز نشست به زمین.

 

ملك ابراهیم از پشت سیمرغ آمد پایین و رفت به شهری كه در آن نزدیكی بود و پیش زرگری شاگرد شد.

 

یك روز در دكان زرگری مشغول كار بود كه سه چهار نفر آمدند و از زرگر تشت طلایی خواستند كه خودش رخت بشوید و بلبل طلایی كه آواز بخواند.

 

زرگر تا خواست جواب رد به آن ها بدهد, ملك ابراهیم اشاره كرد قبول كند.

 

زرگر پرسید «این ها را برای چه كسی می خواهید

 

جواب دادند «برای پسر بزرگ پادشاه

 

زرگر گفت «حالا كه این طور است بروید فردا بیایید؛ شاید برایتان پیدا كنم

 

وقتی مشتری های تشت و بلبل طلا رفتند, زرگر به شاگردش گفت «این چه حرفی بود كه تو دهن من گذاشتی. من از كجا می توانم چنین چیزهایی پیدا كنم؟»

 

ملك ابراهیم گفت «حرف بی ربطی نزده ای

 

بعد, رفت تشت و قفس طلا را آورد گذاشت جلو زرگر.

 

زرگر ماتش برد و پرسید «راستش را بگو تو كی هستی و این ها را از كجا آورده ای؟»

 

ملك ابراهیم گفت «بعداً می فهمی! حالا هر كاری می گویم بكن و مطمئن باش كه از مال و مكنت دنیا بی نیازت می كنم

 

فردا كه مشتری ها برگشتند, زرگر تشت و قفس طلا را آورد و داد به آن ها. گفتند «قیمتش چند است؟»

 

زرگر گفت «قابل ندارد! ببرید. اگر شاهزاده پسندید, شاگردم را فردا می فرستم قیمتشان را معین كند

 

آن ها هم تشت و قفس را برداشتند بردند برای شاهزاده.

 

شاهزاده خیلی خوشحال شد و آن ها را برد گذاشت جلو دختر.

 

دختر تا چشمش به تشت و قفس طلا افتاد نتوانست جلو خودش را بگیرد و ذوق زده پرسید «این ها را از كجا آوردی؟»

 

شاهزاده جواب داد «زرگری برایم پیدا كرده

 

دختر گفت «چقدر پول جاشان دادی؟»

 

شاهزاده گفت «زرگر گفته فردا شاگردش را می فرستد اینجا قیمتشان را معین كند

 

روز بعد, ملك ابراهیم با سر و وضعی كه شناخته نشود رفت به دربار. دختر تا چشمش افتاد به او بی اختیار شد و از خوشحالی اشك شوق در چشمانش جمع شد.

 

شاهزاده پرسید «چرا افتادی به گریه

 

دختر گفت «راستش را بخواهی این تشت طلا و این قفس طلا روزگاری مال من بود و این زرگر آن ها را دزدیه. باید او را ببرم پیش پادشاه كه حقش را بگذارد كف دستش

 

بعد, دست ملك ابراهیم را گرفت و او را برد پیش پادشاه.

 

پادشاه تا چشمش به ملك ابراهیم افتاد, او را شناخت. از رو تخت پادشاهی آمد پایین؛ دست در گردن پسر انداخت و از خوشحالی گریه كرد.

 

در این بین برادر ملك ابراهیم آمد ببیند تكلیف شاگرد زرگر چه شد كه دید ملك ابراهیم نشسته پهلوی پادشاه و دختر دارد همة بدكاری های او و برادرش را برای شاه تعریف می كند.

 

پادشاه صحبت دختر را قطع كرد و به پسر بزرگش كه از ترس خشكش زده بود, گفت «ملك ابراهیم در حق شما چه كرده بود كه با او چنین رفتاری كردید؟»

 

بعد, دستور داد بروند پسر وسطی را هم بیارند و او را با برادر بزرگش در جا گردن بزنند.

 

ملك ابراهیم به دست و پای پدرش افتاد. گفت «ای پادشاه! حالا كه من صحیح و سالم برگشته ام و گذشته ها هم گذشته؛ آن ها را به من ببخش كه مرگ برادر را نمی توانم تحمل كنم

 

پادشاه وقتی این طور دید از گناه آن ها گذشت.

 

برادرها سر و روی ملك ابراهیم را غرق بوسه كردند و گفتند «در عوض همة بدیی هایی كه در حق تو كردیم, از این به بعد تا جان در بدن داریم غلام تو هستیم

 

ملك ابراهیم هم آن ها را بوسید و گفت «شما برادرهای بزرگ من هستید و من از شما هیچ گله ای ندارم

 

خلاصه! دشمنی برادرها تبدیل شد به دوستی و پادشاه امر كرد شهر را آذین بستند و دختر را بع عقد ملك ابراهیم درآوردند.