تبلیغات
شهر فرنگ - بی انصاف ها
مرد صورتش را به زحمت از لای پهن بالا میکشید فشاری که سرش به گردنش می آورد باعث می شد که جای خراش های روی گردنش شروع کند به تیر کشیدن. لب های نازکش آنقدر غرق خون بود که ورمش را هر کس می فهمید. پاهایش را به طویله میخ کوب کرده بودند. آنقدر سردش بود که درد پایش را حس نمی کرد آنقدر با سگک کمربند به پشتش کوبیده بودند که نای بلند شدن را از او بگیرد. مرد برای اولین بار در زندگی اش داشت گریه میکرد کسی در محل گریه اورا نشنیده بود . سعی میکرد خودش را تا در طویله بکشد اما پاهایش توان این کار را به او نمی داد. صورتس خسته و مأیوس بود. داشت زیر لب چیزی زمزمه می کرد کسی نمی دانست او چه می گوید. تمام بدنش بوی گند میداد. آن بی انصاف ها روی تن نهیفش خراب کاری کرده بودن ولی این نسبت به دردی که می کشید چیزی نبود. مرد همچنان گریه میکرد این کار همچنان ادامه داشت چند باری از حال میرفت و وقتی بهوش می آمد باز گریه میکرد. چندی گذشت تا مردم محل تن نیمه جانش را پیدا کردند. توی محل غوقایی بود. هر کس حرفی میزد یکی فحش میداد یکی ناله یکی هم نفرین میکرد. با هر زحمتی مرد را از طویله بیرن آوردند. مرد با چشم این سو آن سو را میگشت انگار دنبال چیزی میگشت یا چیزی را می خواست. یکی از اهالی محل داد زد اینجاست اینجاست پیدایش کردم آن جلو سی متری طویله جسد بیجان و عریان زنش افتاده بود در حالی که به او بی رحمانه تجاوز شده بود. مرد میگریست نه برای درد خود نه برای مرگ هسرش بلکه برای برای آن بی انصاف ها می گریست که برای مقداری پول این کار را با او کرده بودند.


طبقه بندی: داستان پند آموز، 

تاریخ : چهارشنبه هجدهم آبانماه سال 1390 | ساعت 18 و 50 دقیقه و 27 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.