تبلیغات
شهر فرنگ - داستان کوتاه

جستجو

آمار بازدید

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
قالب وبلاگ

شهر فرنگ




اکانت ما در شبکه های اجتماعی :

اکانت ما در فیسبوک  اکانت ما در اینستاگرام  اکانت ما در توییتر



شانزده سالم بود که از "سحر" خوشم اومد؛

چند خونه اونورتر از ما زندگی می کردن؛

اونوقتا مثل حالا نبود بشه بری جلو و اقرار کنی... که عاشق شدی؛

عشق رو باید ذره ذره میریختی تو خودت؛

شب ها باهاش گریه میکردی صبح ها باهاش بیدار میشدی

و گاهی می بردیش سرکلاس؛

"سحر" دو سال بعدش شوهر کرد! ۲۰ سالم که شد از همکلاسیم خوشم اومد

خیلی شبیه "سحر" بود رفتم جلو و بهش گفتم دوسش دارم؛

ولی قبل از من یکی تو زندگیش بود تو ۲۵ سالگی از همکارم خوشم اومد؛

تن صداش عجیب شبیه "سحر" بود تو ۳۰ سالگی از دختر مستاجرمون؛

که شبیه "سحر" می خندید تو ۴۰ سالگی از کارمند بانک اونطرف خیابان که موهاشو مثل "سحر" ... از یه طرف میریخت تو صورتش


می ترسم "سحر" خیلی می ترسم

هشتاد یا صد سال ام بشه

همش تو رو ببینم

که هر بار یجوری داری

دست به سرم میکنی...

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم فروردینماه سال 1395 ساعت ساعت 16 و 10 دقیقه و 00 ثانیه توسط : ...  | دسته :
  •    [ نظرات ]