تبلیغات
شهر فرنگ - مطالب مرداد 1390
بر تمام قبر های این شهر بوسه بزن، شاید به یاد بیاوری کجا مرا جا گذاشتی... من در تنها ترین قبر این شهر خفته ام، صدای کلاغها را می شنوی؟ دارند برایم فاتحه می خوانند.....!!


تاریخ : پنجشنبه بیستم مردادماه سال 1390 | ساعت 01 و 55 دقیقه و 23 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
ما خدایی داریم؛ كه هر لحظه ما را میبیند ،هر لحظه به حرفایمان گوش میدهد و دعایمان را اجابت میكند؛ اوست خدایی كه میبیند و میشنود و اجابت میكند.


تاریخ : پنجشنبه بیستم مردادماه سال 1390 | ساعت 01 و 34 دقیقه و 29 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
شیشه ای می شکند ... یک نفر می پرسد...چرا شیشه شکست؟ مادری می گوید...شایداین رفع بلاست یک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد،شیشه پنجره را زود شکست...کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور شکست، عابری خنده کنان می آمد... تکه ای ازآن را بر می داشت... مرحمی بر دل تنگم می شد...اما امشب دیدم... هیچ کس هیچ نگفت، قصه ام را نشنید ...از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟




تاریخ : پنجشنبه بیستم مردادماه سال 1390 | ساعت 01 و 19 دقیقه و 26 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات

معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود
ولی ‌آخر كلاسی ها
لواشك بین خود تقسیم می كردند
وان یكی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد
برای آنكه بی خود های و هو می كرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری رانشان می داد

خطی خوانا به روی تخته ای كز ظلمتی تاریك
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت
یك با یك برابر هست

از میان جمع شاگردان یكی برخاست
همیشه یك نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است

معلم
مات بر جا ماند
و او پرسید
گر یك فرد انسان واحد یك بود آیا باز
یك با یك برابر بود
سكوت مدهوشی بود و سوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد
آری برابر بود

و او با پوزخندی گفت

اگر یك فرد انسان واحد یك بود
آن كه زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانكه قلبی پاك و سدتی فاقد زر داشت
پایین بود

اگر یك فرد اسنان واحد یك بود
آن كه صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده كه می نالید
پایین بود

اگریك فرد انسان واحد یك بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم یك اگر با یك برابر بود
نان و مال مفت خواران
از كجا آماده می گردید

یا چه كس دیوار چین ها را بنا می كرد ؟
یك اگر با یك برابر بود
پس كه پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟

یا كه زیر صربت شلاق له می گشت ؟
یك اگر با یك برابر بود
پس چه كس آزادگان را در قفس می كرد ؟

 



معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید
یك با یك برابر نیست





طبقه بندی: داستان پند آموز، 

تاریخ : سه شنبه هجدهم مردادماه سال 1390 | ساعت 21 و 27 دقیقه و 28 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
تعداد کل صفحات : 18 ::      ...   7   8   9   10   11   12   13   ...  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.