روزی سر کلاس آموزش مخابرات فرق بی سیم «اسلسون» را با بی سیم «پی آر سی» از بچه‌ها پرسیدم. یکی از بسیجی‌های نیشابوری دستش را بلند کرد، گفت: « مو وَر گویم؟»

با خنده بهش گفتم: «وَر گو. »

گفت: «اسلسون اول بیق بیق مِنه، بعد فیش فیش منه. ولی پی آر سی از همو اول فیش فیش مِنه.»

کلاس آموزشی از صدای خنده بچه‌ها رفت رو هوا.


طبقه بندی: طنز، 

تاریخ : دوشنبه هفدهم مردادماه سال 1390 | ساعت 15 و 09 دقیقه و 00 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات

می خواستم به جبهه بروم و پدرم رضایت نمی‌داد. تا اینكه با کلی دوز و کلک از خانه فرار کردم و رفتم پایگاه بسیج. فرماندهان بسیج گفتند: «اول یک رژه در شهر می‌رویم و بعدش اعزام! »

از ترس پدر و مادرم كه مبادا مرا در خیابان ببینند، به رژه نرفتم و پشت یک عکس بزرگ از امام پنهان شدم. موقع حرکت هم پرده ماشین را کشیدم تا آنها متوجه من نشوند.

بعدها که از جبهه تماس گرفتم؛ پدرم گفت:

«خاک بر سرت! ما وقتی دیدیم با این همه اشتیاق می‌خوای بری؛ برات آجیل و میوه آورده بودیم که با خودت ببری جبهه!»




طبقه بندی: طنز، 

تاریخ : دوشنبه هفدهم مردادماه سال 1390 | ساعت 15 و 08 دقیقه و 33 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات

تازه چشممان گرم شده بود كه یكی از بچه‌ها، از آن بچه‌هایی كه اصلاً این حرف‌ها بهش نمی‌آید، پتو را از روی صورتمان كنار زد و گفت‌:

بلند شید، بلند شید، می‌خوایم دسته جمعی دعای وقت خواب بخوانیم.

هرچی گفتیم:

« بابا پدرت خوب، مادرت خوب، بگذار برای یك شب دیگر، دست از سر ما بردار، حال و حوصله‌اش را نداریم.»

اصرار می‌كرد كه:

«فقط یك دقیقه، فقط یك دقیقه. همه به هر ترتیبی بود، یكی‌یكی بلند شدند و نشستند.»

شاید فكر می‌كردند حالا می‌خواهد سوره‌ی واقعه‌ای، تلفیقی و آدابی كه معمول بود بخواند و به جا بیاورد، كه با یك قیافه‌ی عابدانه‌ای شروع كرد:

بسم اللـ....ه الرحمـ....ن الرحیـ....م همه تكرار كردند بسم الله الرحمن الرحیم... و با تردید منتظر بقیه‌ی عبارت شدند، اما بعد از بسم الله، بلافاصله اضافه كرد: ‌«همه با هم می‌خوابیم» بعد پتو را كشید سرش.

بچه‌ها هم كه حسابی كفری شده بودند، بلند شدند و افتادند به جانش و با یك جشن پتو حسابی از خجالتش در آمدند.




طبقه بندی: طنز، 

تاریخ : دوشنبه هفدهم مردادماه سال 1390 | ساعت 14 و 57 دقیقه و 42 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات


خبر رسید که یک دزد ناقلا دیشب

دو قطعه فرش ز اموال ما به یغما برد

 بدون آن که دهد پول یا چکی بکشد

متاع مورد درخواست را  ، مهیـا برد

چگونه از سر دیوار رفت ؟  خود داند

بگو چطور ، ز دیوار ،  فرش بالا برد!

خداش خیر دهد ، دزد خیر مندی بود

 به زحمت آمد و یک جفت فرش تنها برد

اگر به خانه ی خود برد و زیر پا انداخت

 بر او حلال  ،  که حلاّل یک معما برد

اگر نیاز به آن فرش داشت آن بدبخت

چرا دهید به او ناسزا که بیجا برد  ؟

برای خانه پی فرش تازه ای می گشت

چو دید خانه ی ما خالی است ، از ما برد

به بنده ربط ندارد چگونه آمد و رفت

 ولی همین که ازین دام جست زیبا برد  

 به فرش فکر مکن حال دزد را دریاب

 نه دزد زاد ز مادر ،  نه ارث ِ بابا برد

ببین مسیر خطا را به او چه کس آموخت

چگونـه راه بـه ژرفـای تیـرگی هـا بـرد

بنای ِ  فطرت انسان نهاده بر پاکیست

به تیرگی ، دل پاکیزه با چه سودا برد

دلیل دزدی او هر چه هست پیدا نیست

به سادگی نتوان پی به این معما برد

هر آن چه یافت از این روزگار رعنا یافت ! 

هر آنچه برد ازین عصر بی مسما برد !

دعـا کنیم کـه  بیمـاریش عـلاج شود

که در معالجه ی فرش ، درد سر ها برد




طبقه بندی: طنز، 

تاریخ : دوشنبه هفدهم مردادماه سال 1390 | ساعت 14 و 53 دقیقه و 24 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
تعداد کل صفحات : 18 ::      ...   9   10   11   12   13   14   15   ...  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.