تبلیغات
شهر فرنگ - مطالب تیر 1392
مرد میانسالی وارد فروشگاه اتومبیل شدBMW آخرین مدلی را دیده و پسندیده بود. وجه را پرداخت و سوار بر اتومبیل تندروی خود شد و از فروشگاه بیرون آمد.
قدری راند و از شتاب اتومبیل لذت برد. وارد بزرگراه شد و قدری بر سرعت اتومبیل افزود. کروکی اتومبیل را پایین داد تا باد به صورتش بخورد و لذّت بیشتری ببرد. چند شاخ مو بر بالای سرش در تب و تاب بود و با حرکت باد به این سوی و آن سوی می‌رفت. پای را بر پدال گاز فشرد و اتومبیل گویی پرنده‌ای بود رها شده از قفس. سرعت به 160 کیلومتر در ساعت رسید.

مرد به اوج هیجان رسیده بود. نگاهی به آینه انداخت. دید اتومبیل پلیس به سرعت در پی او می‌آید و چراغ گردانش را روشن کرده و صدای آژیرش را نیز به اوج فلک رسانده است. مرد اندکی مردد ماند که از سرعت بکاهد یا فرار را بر قرار ترجیح دهد.

کمی اندیشید. سپس برای آن که قدرت و سرعت اتومبیلش را بیازماید یا به رخ پلیس بکشد. بر سرعتش افزود. به 180 رسید و سپس 200 را پشت سر گذاشت، از 220 گذشت و به 240 رسید. اتومبیل پلیس از نظر پنهان شد و او دانست که پلیس را مغلوب کرده است.

ناگهان به خود آمد و گفت: "مرا چه می‌شود که در این سن و سال با این سرعت می‎رانم؟ باشد که بایستم تا او بیاید و بدانم چه می‌خواهد."
از سرعتش کاست و سپس در کنار جاده منتظر ایستاد تا پلیس برسد. اتومبیل پلیس آمد و پشت سرش توقف کرد...

افسر پلیس به سوی او آمد، نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: "ده دقیقه دیگر وقت خدمتم تمام است. امروز جمعه است و قصد دارم برای تعطیلات چند روزی به مرخصی بروم. سرعتت آنقدر بود که تا به حال نه دیده بودم و نه شنیده بودم. خصوصا اینكه به هشدار من توجهی نكردی و وقتی منو پشت سرت دیدی سرعتت رو بیشتر و بیشتر كرده و از دست پلیس فرار كردی. تنها اگر دلیل قانع‌کننده ای داشته باشی که چرا به این سرعت می‌راندی، می‌گذارم بروی."

مرد میانسال نگاهی به افسر کرد و گفت: "می‌دونی جناب سروان؛ سالها قبل زن من با یک افسر پلیس فرار کرد. وقتی شما رو آژیر كشان پشت سرم دیدم تصور کردم داری اونو برمی‌گردونی!"

افسر خندید و گفت: "روز خوبی داشته باشید، آقا!" و برگشته سوار اتومبیلش شد و رفت


تاریخ : جمعه بیست و یکم تیرماه سال 1392 | ساعت 08 و 42 دقیقه و 11 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات

چشمانش پر بود از نگرانی و ترس، لبانش می‌لرزید، گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته‌تر.

ـ سلام کوچولو ... مامانت کجاست؟

نگاهش که گره خورد در نگاهم، بغضش ترکید. قطره‌های درشت اشکش، زلال و بی‌پروا چکید روی گونه‌اش.

ـ ماماااا..نم .. ما..مااا.نم ...

صدایش می‌لرزید.

ـ ا .. چرا گریه می‌کنی عزیزم، گم شدی؟

گریه امانش نمی‌داد که چیزی بگوید، هق‌هق‌ گریه می‌کرد، آن‌طوری که من همیشه دلم می‌خواست گریه کنم، آن‌گونه که انگار سال‌هاست گریه نکرده بود، با بازوی کوچکش مدام چشم‌هایش را از خیسی اشک پاک می‌کرد، در چشم‌هایش چیزی بود که بغضم گرفت.

ـ ببین، ببین منم مامانمو گم کردم، ولی گریه نمی‌کنم که، الان با هم میریم مامانامونو پیداشون می‌کنیم، خب؟

این را که گفتم دلم گرفت، دلم عجیب گرفت. آدم یاد گم‌کرده‌های خودش که می‌افتد، عجیب دلش می‌گیرد. یاد دانه‌دانه گم‌کرده‌های خودم افتادم. پدربزرگ، مادربزرگ، پدر، مادر، برادر، خواهر، عمو، کودکی‌هایم، همکلاسی‌های تمام سال‌های پشت میز نشستنم، غرورم، امیدم، عشقم، زندگی‌ام.

ـ من اونقدر گم‌کرده داااارم، اونقدر زیاااد، ولی گریه نمی‌کنم که، ببین چشمامو ...

دروغ می‌گفتم، دلم اندازه تمام وقت‌هایی که دلم می‌خواست گریه کنم، گریه می‌خواست. حسودی می‌کردم به دخترک.

ـ تو هم ... تو هم .. مام .. مام .. مامانتو .. گم کردی؟

آرام‌تر شد. قطره‌های اشکش کوچک‌تر شد. احساس مشترک، نزدیک‌ترمان کرد. دست کوچکش را آرام گرفتم توی دستانم. گرمای دستش، سردی دستانم را نوازش کرد. احساس مشترک، یک حس خوب که بین من و او یک پل زده بود، تلخی گم‌کرده‌هامان را برای لحظه‌ای از ذهن‌مان زدود.

ـ آره گلم، آره قشنگم، من هم مامانمو، هم یک عالمه چیز و کس دیگه رو با هم گم کردم، ولی گریه نمی‌کنم که ...

هق‌هق‌اش ایستاد، سرش را تکان داد، با دستم اشک‌های روی گونه‌اش را آهسته پاک کردم. پوست صورتش آنقدر لطیف و نازک بود که یک لحظه از ترس این‌که مبادا صورتش بخراشد، دستم را کشیدم کنار ...

ـ گریه نکن دیگه، خب؟

ـ خب ...

زیبا بود، چشمانش درشت و سیاه با لبانی عنابی و قلوه‌ای. لطیف بود، لطیف و نو، مثل تولد، مثل گلبرگ‌های گل ارکیده. گیسوان آشفته و مشکی‌اش، بلند و مجعد ...

ـ اسمت چیه دخترکم؟

ـ سارا

- به‌به، چه اسم قشنگی، چه دختر نازی!

او بغضش را شکسته بود و گریه‌اش را کرده بود. او دستی را یافته بود برای نوازش گونه‌اش، و پناهی را جسته بود برای آسودنش. امیدی را پیدا کرده بود برای یافتن گم‌کرده‌اش، و من، نه بغضم را شکسته بودم، که اگر می‌شکستم، کار هر دو‌تامون خراب می‌شد و نه دستی یافته بودم و نه امیدی و نه پناهی ...

باید تحمل می‌کردم، حداقل تا لحظه‌ای که مادر این دختر پیدا می‌شد و بعد باز می‌خزیدم در پس‌کوچه‌ای تنگ و اشک‌های خودم را با پک‌های دود می‌فرستادم به آسمان ! باید صبر می‌کردم.

ـ خب، کجا مامانتو گم کردی؟

با ته‌مانده‌های هق‌هقش گفت:

ـ هم .. هم .. همین‌جا ..

نگاه کردم به دور و بر، به آدم‌ها، به شلوغی و دود و صداهای درهم و سیاهی‌های گذران و بی‌تفاوت، همه چیز ترسناک بود از این پایین آدم‌ها، انگار نه انگار، می‌رفتند و می‌آمدند و می‌خندیدند و تف بر زمین می‌انداختند و به هم تنه می‌زدند. بلند شدم و ایستادم. حالا، خودم هم شده بودم درست عین آدم‌ها ...

دخترک دستم را محکم در دستش گرفته بود و من محکم‌تر از او، دست او را.

ـ نمی‌دونی مامانت از کدوم طرف رفت؟

دوباره بغض گرفتش انگار، سرش را تکان داد که: نه

من هم نمی‌دانستم. حالا همه چیزمان عین هم شده بود. نه من می‌دانستم گم‌کرده‌هایم کدام سرزمین رفته‌اند و نه سارا. هر دو‌مان انگار همین الان از کره‌ای دیگر آمده بودیم روی این سیاره گرد و شلوغ

ـ ببین سارا، ما هر دوتامون فرشته‌ایم، من فرشته گنده سبیلو، تو هم فرشته کوچولوی خوشگل. برای اولین بار از لحظه‌ی آشنایی‌مان، لبخند زد. یک لبخند کوچک و زیرپوستی، و چقدر معصومانه و صادقانه و ساده.

قدم زدیم باهم، قدم‌زدن مشترک همیشه برایم دوست‌داشتنی‌ست، آن‌هم با یک نفر که حس مشترک داری با او، که دیگر محشر است، حتی اگر حس مشترک، گم‌کردن عزیزترین چیزها باشد. هدفمان یکی بود، من، پیدا کردن گم‌کرده‌های او و او هم پیداکردن گم‌کرده‌های خودش ...

ـ آدرس خونه تونو نداری؟

لبش را ورچید، ابروهایش را بالا انداخت

ـ یه نشونه‌ای، یه چیزی ... هیچی یادت نیست؟

ـ چرا، جلوی خونه‌مون یه گربه سیاهه که من ازش می‌ترسم، با یه آقاهه که .. ام .. ام ... آدامس و شکلات می‌فروشه.

خنده‌ام گرفت، بلند خندیدم و بعد خنده‌ام را کش دادم. آدم یک احساس خوب و شاد که بهش دست می‌دهد، باید هی کشش بدهد، هی عمیقش کند.

سارا با تعجب نگاهم می‌کرد

ـ بلدی خونه‌مونو؟

دستی کشیدم به سرش

ـ راستش نه، ولی خونه ما هم همین چیزا رو داره ... هم گربه سیاه، هم آقاهه آدامس و شکلات فروش ...

لبخند زد. بیشتر خودش را بمن چسبانید، یک لحظه احساس عجیب و گرمی توی دلم شکفت. کاش این دخترک، سارا، دختر من بود ...کاش می‌شد من با دخترم قدم بزنیم توی شهر، فارغ از دغدغه‌ها و شلوغی‌ها، همه آدم‌بزرگ‌ها را مسخره کنیم و قهقهه بزنیم. کاش می‌شد من و ..

دستم را کشید

ـ جونم؟

نگاهش به ویترین یک مغازه مانده بود

ـ ازون شکلاتا خیلی دوست دارم

خندیدم.

ـ ای شیطون، ... از اینا؟

ـ اوهوم ...

ـ منم از اینا دوست دارم، الان واسه هردومون می‌خرم، خب؟

خندید

ـ خب، ازون قرمزاشا ...

ـ چشم

هردو، فارغ از حس مشترک تلخمان، شکلات قرمز شیرینمان را می‌مکیدیم و می‌رفتیم به یک مقصد نامعلوم. سارا شیرین‌زبانی می‌کرد، انگار یخ‌های بی‌اعتمادی و فاصله را همین شکلات، آب کرده بود

ـ تازه بابام یک ماشین گنده خوشگل داره، همش مارو می‌بره شمال، دریا، بازی می‌کنیم ...

گوش می‌دادم به صدایش، و لذتی که می‌چشیدم وصف ناشدنی بود. سارا هم مثل یک شکلات شیرین، روحم را تازه کرده بود. ساده، صادق، پر از شادی و شور و هیجان، تازه، شیرین و دوست داشتنی

ـ خب .. خب ... که اینطور، پس یه عالمه بازی هم بلدی؟

- آآآآآره. تازشم، عروسک‌بازی، قایم موشک، بعدشم گرگم به هوا ..

ما دوست شده بودیم. به همین سادگی. سارا یادش رفته بود گم‌کرده‌ای دارد، و من هم یادم رفته بود گم‌کرده‌هایم. چقدر شیرین است وقتی آدم کسی را پیدا می‌کند که با او دردهایش ناچیز می‌شود و غم‌هایش فراموش. نفس عمیق می‌کشیدم و لبخند عمیق‌تر می‌زدم و گاهی بی‌خودی بلند می‌خندیدم و سارا هم، بلند، و مثل من بی‌دلیل، می‌خندید. خوش بودیم با هم، قد هردومان انگار یکی شده بود، او کمی بلندتر، و من کمی کوتاهتر و سایه‌هامان هم، هم‌قد هم، پشت سرمان، قدم می‌زدند و می‌خندیدند

ـ ااا. ...مااامااانم ....... مامان .. مامان جووووووووون.

دستم را رها کرد، مثل نسیم، مثل باد دوید.

تا آمدم بفهمم چی شد، سارا را دیدم در آغوش مادرش!

سفت در آغوش هم، هر دو گریان و شاد، هر دو انگار همه دنیا در آغوششان است. مادر، صورتش سرخ و خیس، و سارا، اشک‌آلود و خندان با نیم‌نگاهی به من. قدرت تکان‌خوردن نداشتم انگار حس بد و خوبی در درونم جوشیدن گرفته بود. او گم‌کرده‌اش را یافته بود و شکلات درون دهان من انگار مزه قهوه تلخ گرفته بود ...

نمی‌دانم چرا، ولی اندازه او از پیداکردن گم‌کرده‌اش خوشحال نبودم

ـ ایناهاش، این آقاهه منو پیدا کرد، تازه برام شکلات و آدامس خرید، اینم مامانشو گم کرده‌ها ... مگه نه؟

صورت مادر سارا، روبروی من بود. خیس از اشک و نگرانی،

ـ آقا یک دنیا ممنونم ازتون، به خدا داشتم دیونه می‌شدم، فقط یه لحظه دستمو ول کرد، همش تقصیر خودمه، آقا من مدیون شمام

ـ خانوم این چه حرفیه، سارا خیلی باهوشه، خودش به این طرف اومد، قدر دخترتونو بدونین، یه فرشته‌اس.

سارا خندید.

ـ تو هم فرشته‌ای، یه فرشته سبیلو، خودت گفتی ...

هر سه خندیدیم. خنده من تلخ، خنده سارا شیرین.

ـ به هر حال ممنونم ازتون آقا، محبت‌تون رو هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم. سارا، تشکر کردی از عمو؟

سارا آمد جلو.

ـ می‌خوام بوست کنم.

خم شدم. لبان عنابی غنچه‌اش، آرام نشست روی گونه زبرم. دلم نمی‌خواست بوسه‌اش تمام شود. سرم همین‌طور خم بود که صدایش آمد:

ـ تموم شد دیگه.

و باز هر دو خندیدیم. نگاهش کردم، توی چشمش پر بود از اعتماد و دوست‌داشتن

ـ نمی‌خوای من باهات بیام تا تو هم مامانتو پیدا کنی؟

لبخند زدم.

ـ نه عزیزم، خودم تنهایی پیداش می‌کنم، همین دور و براست.

ـ پیداش کنیا. خب؟

سارا دست مادرش را گرفت.

ـ خدافظ

ـ آقا بازم ممنونم ازتون، خدانگهدار.

ـ خواهش می‌کنم، خیلی مواظب سارا باشید

ـ چشم

همینطور قدم به قدم دور شدند، سارا برایم دست تکان داد، سرش را برگردانده بود و لبخند می‌زد. داد زد

ـ خدافظ عمو سبیلوی بی‌سبیل

انگار در راه رفتن مادرش بهش گفته بود که این آقاهه که سبیل نداشت که ...

خندیدم.....

پیچیدم توی کوچه. کوچه‌ای که بعدش پس‌کوچه بود. یک لحظه یادم آمد که ای داد بیداد، آدرسشو نگرفتم که. هراسان دویدم.

ـ سارا .. سار ... ا

کسی نبود، دویدم. تا انتهای جایی که دیده بودمش

ـ سارااااااااا

نبود، نه او، نه مادرش، نه سایه‌شان

رسیدم به پس‌کوچه. بغضم آرام و ساکت شکست. حلقه‌های دود سیگار، اشک‌هایم را می‌برد به آسمان. سارا مادرش را پیدا کرده بود. و من، گم‌کرده‌ای به تمامی گم‌کرده‌هایم افزوده بودم. گم‌کرده‌ای که برایم عزیزتر شده بود از تمامی‌شان...

پس‌کوچه‌های بی‌خوابی من انتهایی ندارد. باید همین‌طور قدم بزنم در تمامی‌شان. خو گرفته‌ام به خوش‌بودن با خاطرات. گم‌کرده‌های من هیچ نشانه‌ای ندارند. حتی گربه سیاه و آقای آدامس‌فروش هم نزدیک‌شان نیست. من گم‌کرده‌هایم را توی همین کوچه پس‌کوچه‌های تنگ و تاریک گم‌ کرده‌ام. کوچه پس‌کوچه‌هایی که همه‌شان به هم راه دارند و هیچ‌وقت تمام نمی‌شوند. کوچه پس‌کوچه‌هایی که وقتی به بن‌بستش برسی، خودت هم می‌شوی جزو گم‌شده‌ها ...



پی نوشت : اگر کسی از دوستان نام نویسنده این داستان را می داند ، سپاسگذار می شوم به من هم بگوید



طبقه بندی: داستان، 

تاریخ : پنجشنبه بیستم تیرماه سال 1392 | ساعت 08 و 39 دقیقه و 32 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
نامت چیست؟؟؟

_ آدم ..

فرزند؟؟؟

_ من را نه مادری نه پدری ، بنویس اولین یتیم عالم خلقت

محل تولد؟؟؟

بهشت پاك

اینك محل سكونت؟؟؟

خاك زمین

آن چیست بر گرده نهادی؟؟؟

امانت است

قدت ؟؟؟

روزی چنان بلند كه همسایه خدا،اینك به قدر سایه بختم به روی خاك

اعضای خانواده؟؟؟

هووای خوب وپاك ،قابیل خشمناك ،هابیل زیر خاك

روز تولدت؟؟؟

در روز جمعه ای ، به گمانم كه روز عشق

رنگت؟؟؟

اینك فقط سیاه ، ز شرم چنان گناه

چشمت؟؟؟

رنگی به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان

جنست؟؟؟

نیمی مرا ز خاك ، نیم دیگر خدا

شغلت؟؟؟

در كاشت امیدم به روی خاك

شاكی تو؟؟؟

خدا

نام وكیل؟؟؟

آن هم فقط خدا

جرمت؟؟؟

یك سیب از درخت و سوسه

تنها همین؟؟؟

همین!!!

حكمت؟؟؟

تبعید در زمین

ترسیده ای؟؟؟

كمی

ز چه؟؟؟

كه شوم اسیر خاك

آیا كسی به ملاقاتت آمده؟؟؟

بلی

كه؟؟؟

گاهی فقط خدا

داری گلایه ای؟؟

دیگر گلایه نه، ول ....

ولی كه چه ؟؟؟

حكمی چنین آن هم به یك گناه !!؟

دلتنگ گشته ای ؟؟؟

زیاد

برا كه ؟؟؟

تنها فقط خدا

آورده ای سند ؟؟؟

بلی

چه ؟؟؟

دو قطره اشك

داری تو ضامنی ؟؟؟

بلی

چه كسی؟؟؟

تنها كسم خدا

در آخرین دفاع؟؟؟

می خوانمش ، چنان كه اجابت كند دعا



طبقه بندی: سایر، 

تاریخ : چهارشنبه نوزدهم تیرماه سال 1392 | ساعت 14 و 36 دقیقه و 51 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات

مردی ۸۵ ساله با پسر تحصیل کرده ۴۵ ساله اش روی مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغی کنار پنجره‌شان نشست. پدر از فرزندش پرسید: این چیه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ.
پس از چند دقیقه دوباره پرسید این چیه؟ پسر گفت : بابا من که همین الان بهتون گفتم: کلاغه.
بعد از مدت کوتاهی پیر مرد برای سومین بار پرسید: این چیه؟ عصبانیت در پسرش موج میزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ!....

پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت. صفحه ای را باز کرد و به
پسرش گفت که آن را بخواند.
در آن صفحه این طور نوشته شده بود:
امروز پسر کوچکم ۳ سال دارد. و روی مبل نشسته است هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست پسرم ۲۳ بار نامش را از من پرسید و من ۲۳ بار به او گفتم که نامش کلاغ است.
هر بار او را عاشقانه بغل می‌کردم و به او جواب می‌دادم و به هیچ وجه عصبانی  نمی‌شدم و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پیدا می‌کردم




طبقه بندی: داستان، 

تاریخ : چهارشنبه نوزدهم تیرماه سال 1392 | ساعت 02 و 29 دقیقه و 10 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
تعداد کل صفحات : 3 ::      1   2   3  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.