تبلیغات
شهر فرنگ - مطالب داستان
نویسنده:سهیل میرزایی

-اسمتون چیه؟

-بهداد

-چند وقته اینجا کار می کنید؟

-دو ماهی میشه

-چند کلاس سواد دارید؟

-کارشناسی

مرد سرش را چند بار تکان داد و لبخند زنان گفت:آفرین جامعه به وجود جوانهای فعالی مثل شما خیلی نیاز داره٬قدر جوانی تان را بدانید.

جوان همان طور که استکان خالی ی چای را از جلوی مرد بر می داشت گفت:شما محبت دارید قربان


طبقه بندی: داستان، 

تاریخ : پنجشنبه شانزدهم آبانماه سال 1392 | ساعت 07 و 27 دقیقه و 16 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات


قاضی روی میز خم شد:خب دخترم؛دلت می خواد با مادرت زندگی کنی یا پدرت؟

دخترک زیر چشمی به قاضی نگاه کرد.چشم گرداند.

چند لحظه به زن و مرد خیره ماند.

قاضی از مرد و زن خواست که برای چند دقیقه دادگاه را ترک کنند.

دخترک با نگاه،رفتن آنها را دنبال کرد تا در بسته شد.

قاضی از جا بلند شد.

رفت و روی صندلی کنار او نشست:خب؟!

دخترک آه کشید:گیج شدم.

قاضی خم شد و همان طور که موی اورا نوازش می کرد،پرسید:چرا؟

دخترک رو به او کرد:آخه سارا میگه خودمو نصف کنم. یه نصفه رو بدم به پدر.

 نصفه ی دیگرو به مادر.این طوری هیچ کدوم تنها نمی مونن.مگه نه؟

قاضی با تعجب پرسید:سارا دوستته؟

دخترک سر تکان داد:اوهوم.بهترین دوستمه.

عروسک را به سینه چسباند:گیج شدم.

_واسه چی؟!

_واسه این که نمی دونم کدوم نصفه رو بدم به کی؟

_ چه فرقی میکنه؟

_آخه اون نصفه ایی که قلبم توشه ...

قاضی بی اختیار به یاد مادرش افتاد.صدای ضربان قلبش را می شنید.

هر چه سعی کرد تا چهره ی پدرش را به یاد بیاورد،نتوانست.

از کنار دخترک بلند شد و آهسته گفت:بده به اونی که بیشتر دوستت داره.

کتش را مرتب کرد و رفت پشت میز نسشت.

دخترک،عروسک را به سینه چسباند:ولی اون نصفه رو میدم به کسی که 

بیشتر دوستش دارم.

قاضی چشم تنگ کرد:به مادرت؟!

دخترک،موی عروسک را نوازش کرد:نه.میدم اِش به سارا.


   نویسنده:سهیل میرزایی




طبقه بندی: داستان، 

تاریخ : چهارشنبه پانزدهم آبانماه سال 1392 | ساعت 07 و 18 دقیقه و 09 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
پسربچه صبح از پله ها اومد پائین و ازمادربزرگش پرسید : ” بابا ماما هنوز از خواب بیدار نشدند ؟ ”
- نه عزیز دلبندم. بیا صبحونه ات رو آماده کردم ، زود باش بخورش تا مدرسه ات دیر نشده
پسرک یک خنده شیطنت آمیزی زد و بدون اینکه چیزی بگه سریع رفت آشپزخونه و صبحونه اش رو تموم کرد و پس از مسواک زدن دندونهاش ، کیفش رو برداشت و پرید دم در تا سوار سرویس بشه
ظهر شد . زنگ در به صدا در اومد . مادر بزرگ در رو باز کرد . پسره بود که از مدرسه برمیگشت . یه سلامی داد و بازم پرسید : ” بالاخره مامان و بابا بیدار شدند ؟ ”
مادربزرگ گفت : ” نه عزیزم ، حتما خیلی خسته بودند . فکر کنم الانه پا میشن میان . حالا بیا تو ناهارت رو بخور تا از دهن نیفتاده ”
پسرک بازم اون لبخند شیطنت آمیز رو زد و داخل شد . ناهارش رو خورد و رفت تو اطاقش تا مشقهاشو بنویسه و کمی هم استراحت کنه
بعد از ظهر بود که پسره اومد پیش مادربزرگش و ازش پرسید : ” بابا مامان هنوزهم نیومدند ؟ ”
مادربزرگ که داشت یواش یواش نگران میشد گفت : ” نه ؟ ”
پسرک اینبار دیگه نتونست جلو خودش رو بگیره و زد زیر خنده
مادربزرگ عصبانی شد و سرش قریاد کشید : ” تو چت شده ؟ چرا هر بار که اینو میپرسی ، میخندی ؟ ”
بچه جواب داد : ” شب دیر خیلی وقت بو دو منم داشت خوابم میبرد که یهو دیدم بابا اومده تو اطاقم و دنبال یه چیزی گشت ”
- خوب دنبال چی میگشت ؟
پسره ادامه داد : ” بابا گفتش کف پاش ترک برداشته واسه همین دنبال کرم نرم کننده و مرطوب کننده میگرده ! ”
- بعدش چی شد ؟
پسرک در حالیکه که چشمهاش برق عجیبی میزد گفت : ” هیچی مامان بزرگ، چون اطاق تاریک بود ، به جای کرم ، اشتباهی تیوب چسب فوری رو بهش دادم ! “



طبقه بندی: طنز،  داستان، 

تاریخ : شنبه بیست و نهم تیرماه سال 1392 | ساعت 12 و 14 دقیقه و 10 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
یکی از دوستام تعریف می کرد : “با اتوبوس از یه شهر دیگه داشتم میومدم یه بچه ء ۵-۶ ساله رو صندلی جلویی بغل مامانش یه شکلات کاکایویی رو هی میگرف طرف من هی میکشید طرف خودش. منم کرمم گرفت ایندفعه که بچه شکلاتو آورد یه گاز بزرگ زدم!بچه یکم عصبانی شد ولی مامان باباش بهش یه شکلات دیگه دادن.خیلی احساس شعف میکردم که همچین شیطنتی کردم.


ادامه مطلب

طبقه بندی: طنز،  داستان، 

تاریخ : جمعه بیست و هشتم تیرماه سال 1392 | ساعت 13 و 52 دقیقه و 14 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
تعداد کل صفحات : 38 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.