ساعت 3 بعد از ظهر، خورشید به شدت می درخشید، از خیابان های شلوغ گذر می کردند و به سمت مقصدی کـ دوستش نداشت حرکت. در خیابان ماشین عروسی به چشم می خورد کـ در حال صرف فعل «دیدن» به وسیله ی بوق خود بود!

امروز ، انتهای شهریور سال 1445 است و مسلما" انتظار نداشت کـ خانواده اش روز تولدش را فراموش کنند ، اما انتظار این کـ او را درست در همین روز به خانه ی سالمندان انتقال دهند هم نمیرفت!

آیدین چشم دوخته بود به شیشه ی اتوموبیل (کـ بعد ها متوجه شد شیشه پایین بوده!) و به گذشته ی پر فراز و نشیب خود فکر می کرد. به زندگی ، به تئاتر ، به کمی تا قسمتی طنز ، کـ زمانی تمام (البته تمام ِ تمام هم نه! حدود 70 درصد) زندگی اش بود.

در آن یک ساعتی کـ در ماشین بود ، تمام زندگی اش از جلوی چشمش عبور کرد.

یادش بخیر.

 

به در ورودی آسایشگاه سالمندان رسیدند.

پیاده شده و وارد آسایشگاه شدند.

آیدین ، پسرش و عروسش وارد آسایشگاه شده و پسرش با مدیر آسایشگاه گرم صحبت می شود.

به حرف های پسرش گوش نمی دهد ، چون برایش مهم نیست. به هر حال او قرار است از خانه ای کـ در آن پسرش را بزرگ کرده بیرون می شد و از آن روز ، یعنی روز تولد 70 سالگی اش در خانه ای جدید و با هم سن و سال های خودش زندگی می کرد.

چه زندگی ِ خسته کننده ای! حتی از دانلود یک فیلم با اینترنت اکسپلوره هم خسته کننده تر است!

کمی در اتاق مدیر آسایشگاه منتظر ماند، پس از مدتی حرف های پسرش هم تمام شد و پسر و عروسش از مدیر آسایشگاه خداحافذی (!) کردند و بیرون رفتند. آیدین هم با چشم های خود آن ها را بدرقه کرد.

آیدین روی صندلی نشسته و مدیر کنار میز ایستاده بود (و خورشید هم به شدت می درخشید!) .

آیدین به همراه خانوم طاعتی ، مدیر آسایشگاه ، رفت تا اتاقش را ببیند ،  ... و دوستان جدیدش را

 

«تا کی باید اینجا بمونم؟» آیدین می پرسد.

«چقدر زود از اینجا خسته شدی!» پاسخ می شنود.

آیدین سوالش را تکرار می کند و اینبار خانوم طاعتی با لحنی سرد (حدود 3 درجه سانتی گراد) پاسخ می دهد: «تا هر وقت کـ پسرت پشیمون بشه.» (و این یعنی تا همیشه)

 

به پشت در اتاق می رسند. گویی چند نفر پشت آن در منتظر هستند ، منتظر یک شخص جدید ، شاید آشنا ، شاید غریبه.

در را باز می کند.

و آن صورت بی حس (تو مایه های ":|" ) دوباره رنگ می گیرد.

آنچه می دید باور نمی کند.

 

«از کل بچه های کمی تا قسمتی طنز فقط تو مونده بودی!» حمید با خوشحالی بیش از اندازه ای می گوید!

 

آیدین دوستانی جدید نیافته بود.

دوستانی قدیمی را بازیافته بود. (این بازیافت با اون بازیافت خیلی فرق میکنه آ)

 

آیدین چشم میدوخت ، به دوستانش ، به اتاق ، به پنجره ، و به خورشید، کـ به شدت می درخشید.


قسمت های بعدی به زودی ...




طبقه بندی: طنز،  داستان، 
برچسب ها: خانه سالمندان، داستان دنباله دار، داستان طنز، طنز،  

تاریخ : یکشنبه نهم دیماه سال 1397 | ساعت 07 و 27 دقیقه و 36 ثانیه | نویسنده : ... | نظرات
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.